...دوباره سير نگاهم کن،قطار آمد و من زود زود خواهم رفت.نگاه آخر خود را دعاي راهم کن،ذخيره کن همة لحظه هاي آخر را،تمام حافظه ات را پر از نگاهم کن

خاطره سبز

کلیک کنید

لینک دوستان
دلپاک

غارتنهایی

زبون بسته

آسمان سوگل

آی تی نوشت

دکتر حسن حسینی

براده های عشق

یاداشتهای سفید

یاران موعود

هنر هفتم

خاطره

۱۳٩۱/٢/٢۳

زن عشق می کارد و کینه درو می کند

زن عشق می کارد و کینه درو می کند…
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر…
می تواند تنها یک همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ….
برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است
و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی….
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ….
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ….
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد…
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش، به جای گذشت،
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیندو در قدم های لرزان مردش؛
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!

و این رنج است...

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳٩۱/٢/٢

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانندو بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم،مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی،مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳٩٠/۱٢/۱۱

تقدیم به تو که دستهای کوچکت تمام دنیای من شده ...

در آن زمان  که در دستان خدا آرمیده بودی... من، بی قرار منتظر آمدنت بودم گاه دلم هوای آمدنت را می کرد. و گاه  دلم می خواست تا ابد تو را درونم نگه دارم تا مبادا گزندی به تو  رسد.

و تو که انگار دل نمی کندی ازنوازش فرشتگان بی خبر بودی از دلتنگی های مادر .....

و آسمان ، زمین ، طنین آواز تو بود برای من که گویی، گوش هایم جزطپش قلب  تو را نمی شنید.

و من که همیشه تو را کم داشتم از داشته هایم، وجود نازنینت را از خداوند هدیه گرفتم

و چشمهای درشت سیاهی را دیدم که عمق نگاهم را می کاوید و من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه می پنداشتم و آنچه تو دوست داری نباشم.

نفس هایت که به گونه هایم ساییده می شود ونرمی تنت را که با صورتم حس می کنم انگار آرامش بهشت را به تن خسته ام می فرستی و آن زمان است که مفهوم "بهشت زیر پای مادران است" را با گوشت و پوستم تجربه می کنم.

دستهای سفید کوچک تو که می چرخد و میان دستهایم پنهان می شود تمام دنیای من شده ... و خنده ها و گریه هایت، که ریش می شوم و عاشق

دلتنگ که می شوم... انگار صدای توتنها نوازشی ست  که مرا از خود و تنهایی هایم می رهاند

و وقتی با زبان کودکانه به من می گویی "دوستت دارم " گویی تمامی دنیا را در دستان من می نهی

چه لذت بی انتهایی.....

تو فرشته ای یا نه..نمی دانم...اما همین مرا بس که چشمهای خداوند میان دستهای من و تو پیداست

آرام جان من... اگر روزی نبودم یا  آزردمت... فراموش مکن که انگشتهایت را به لبهای فرشته ها پیوند زده ام   

و به یاد داشته باش  که در وسعت کنار باغچه کوچک بهشتی ات ... جایی برای من بگذاری.

همیشه دوستت دارم

نوشته شده در ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳٩٠/۱۱/٩

پازل

چه تلخ است که با دستان بی رمق ار احساس بخواهی تکه های غرور شکسته ات را کنار هم بگذاری در حالیکه بعضی از تکه ها را هیچ وقت پیدا نخواهی کرد.

نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸٩/۱٢/۱۱

امروز تولد تو است.

 

ای لطیف ترین سرود طبیعت،و ای رنگین کمان شادکامی با گل بوسه های شرینیت عطش من را فرو می نشانی،

افسردگی هایم را دور می سازی وچشمان مشتاقم را به نوازش و تحسین می خوانی.

با کلام شیرینت روی قلب من طرح عشق ترسیم می کنی وبا خوش آهنگ ترین الحان عطر خوشبوترین گلها را می پراکنی .

چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گویم؟

ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسم قرار داده ام و با تمام وجود فریاد بر می آورم که

 شکوه وغرور استوار تمامی کوهساران و روشن ترین فرداها همواره با تو باد.

  تولدت مبارک.

نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸٩/۱/۱٤

آرزوهای بهاری

اول از همه برایت آرزومندم که...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگی بدین‌گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

و نیز آرزومندم

مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

نگه دارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم

صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

نمونه شوی.

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

 

امیدوارم

که دانه‌ای هم بر خاک

بفِشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

  و در پایان، اگر مرد باشی

آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

  اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

"ویکتور هوگو"

نوشته شده در ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸۸/۱٢/۱٥

قانون کامیون حمل زباله

یکی از نیک ترین رسوم ما ایرانیان در شروع بهار و سال نو، خانه تکانی است.تکاندن گرد و غبار از همه چیز حتی خاطرات .

مطلب زیر  یکی از مواردی است که پس از زدودن گرد و غبار از اوراق قدیمی بیرون آمده است که این روزها  آینه تمام نمای رفتار برخی از آدمهاست.

((قانون کامیون حمل زباله))

بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند.

آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، ناامیدی، حقارت و ... در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات این آشغال ها به اشکال مختلف (گاهی با نمایش زور بازو ، گاه به شکل الفاظ رکیک و تهدید و...) روی شما خالی می کنند.

به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر و سلامت روان بکنید، و بروید.

آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگری در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو.....

((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند را دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

نوشته شده در ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸۸/۱٢/۱۱

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ...

روز میلاد تو بود
که هوا بوی شبنم وشقایق می داد
و خدا می خندید
عطر یاس ازدرودیوار هوا می پاشید
ونسیم از تو بشارت می داد
باد بر پنجره پا می کوبید...


برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند
وخزان درقدم شاد تو نقاشی کرد
وبه تردستی استاد ازل
شعبده ای برپا بود
گوشها منتظر اولین گریه شیرین تو بود
چشمها منتظر اولین ساغر سیمای تو بود
روز میلاد تو بازمثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابرها مژده دیدار تو را می دادند
رعد در حنجره از شوق تماشای تو غوغا می کرد

طبل آغاز تو را می کوبید
برق آغاز تو را می تابید
مه فضا را به هوای تو در آغوش گرفت
آنسوی پیله ی مه
ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست
درجهان از قدم مهر تو مهمانی شد
شعر از مرکب فرخنده ی احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند
وغزل قالب همواره توصیف تو شد

روز میلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
وبه یمن قدم سبز تو باران بارید
ای تسلای خزان سینه ی پر عطشم
که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است
از عبور نفس خیس تو بارانی

ای تمنای بهار
سینه از برکت میلاد تو نورانی باد
در دل خسته ام از "عشق"چراغانی باد...


"مجتبی کاشانی"

نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸۸/۱۱/٢۸

 

پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا!

                                                            که می شکنی بال خویش را...

نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


۱۳۸۸/٩/۱٧

 

آسمان موج می زند زیر پلک های خسته من

   و نسیم با سر انگشت به تنهایی من می کوبد .....

نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط خاطره سبز

نظرات


Home Email Webnevesht